صبح که از خواب بیدار شدیم صبحونه مفصلی خوردیم و رفتیم پایین تا ببینیم دریا خانوم آرومه یا باز برامون ناز میکنه. وقتی رفتیم کنار ساحل دیدیم هنوز طوفانیه
اعصابم خورد شد
دیگه بیخیال شنا کردن شدیم. برگشتیم توی اتاق تا آماده بشیم و بریم بازار خرید کنیم. آخه فردا ظهر باید سوئیتو تحویل میدادیم. بعد از چند دقیقه آماده شدیم و راه افتادیم. خیابونای ساری خیلی شلوغ بود آخه آخرای شهریور بود و مسافر زیاد. نزدیک ظهر رسیدیم بازار. من کلا بازارای شهرهای شمال رو دوست دارم چون خوراکیهای خیلی خوشمزه داره
اولش همسری رفت و دوتا بستنی قیفی خرید و توی ماشین خوردیم. بعد یه لباس فروشی رفتیم و لباساشو دیدیم ولی لباس نخریدیم. و رفتیم جایی که خوراکی داشت
نزدیک یه کیلو زیتون خریدیم خیلی خوشمزه بودن
بعد از همون مغازه یه ظرف ترشی خوشمزه که مخلوطی از همه ظرفاش بود یعنی زرشک و آلبالو و آلوچه و برگه و ... هم خریدیم. وای دهنم آب افتاد.
دیگه داشت دیر میشد و ما ترسیدیم که به نهار پلاژ نرسیم. چون تا ساعت ۲ فقط نهار میدادن. برای همین راه افتادیم سمت سوئیت و گفتیم بقیه خریدا رو میذاریم واسه عصر. وقتی رسیدیم به پلاژ ساعت ده دقیقه به ۲ بود و بهمون اجازه دادن تا غذا رو ببریم بیرون به شرطی که توی اتاق نریم و توی محوطه بخوریم. بعد رفتیم کنار سکوی لب ساحل نشستیم و زیر انداز و پکنیک و فلاسک چایی و ... آوردیم و نهار کنار ساحل خوردیم. نهار ماهی بود. یه ظرف هم از زیتونایی که خریده بودیم شستیم و آوردیم سر سفره. به یه دختر خانومم گفتیم بیاد ازمون عکس بگیره. خلاصه بازم خوش گذشت.
بعد از غذا من خیلی خوابم گرفته بود. همسری نشسته بود و من کنار ساحل یه نیم ساعتی خوابیدم. خیلی چسبید. بعد که بیدار شدم چایی خوردیم و وسایلمونو جمع کردیم بردیم توی اتاق. چون دیگه از دریا ناامید شده بودیم. کم کم آماده شدیم تا دوباره بریم بازار. قرار شد برای خونواده هم از همون ترشی ها بگیریم. چون همه از شمال کلوچه میارن ما خواستیم یه چیز تازه سوغات بیاریم. ۱۳ تا از همون ظرفای ترشی خریدیم. بعدش واسه مادرجان دو تا بسته کلوچه و یه پیراهن خریدیم. دو تا کیک هم واسه خودمون خریدیم بخوریم. یه کم توی بازار گشتیم و بعد برگشتیم پلاژ. شام خوراک مرغ خوردیم و اومدیم توی اتاقمون. این آخرین شبی بود که توی سوئیت بودیم. فردا ظهر باید سوئیتو تخلیه میکردیم. اون شبم بهمون خوش گذشت.تعجب نکنید که چرا همش به من خوش میگذره
آخه همسری خیلی پسره خوبیه و هیچ وقت کاری نمیکنه که من ناراحت بشم هیچ وقتم حرفی که منو برنجونه نمیزنه و مثل یک فرشته میمونه
![]()
به خاطر همینه که همیشه از بودن در کنارش لذت میبرم و احساس آرامش میکنم. من مطمئنم همسری یه هدیه از طرف خداست به من و من از این بابت خیلی از خدا ممنونم
خدایا دوستت دارم هم تو رو هم همسری رو ![]()
![]()
![]()
ما را در سایت سخن عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 140