مسافرت شمال(مسیر برگشت)

خرید بک لینک
سلام

دیگه چهارشنبه رسیده بود و وقت تخلیه پلاژ بود. صبح که از خواب پا شدیم صبحونه خوردیم و بعد همه وسایلمونو جمع و جور کردیم. ساعت ۱۱ و نیم همه کارامون تموم شد و آماده رفتن شدیم. نهار اون روز رو بهمون میدادن. همینطور که اومدیم پایین، از رستوران غذامونو گرفتیم تا توی راه یه جای خوب بشینیم و نهار بخوریم. قرارمون این بود که بیرون ساری مامان اینا رو ببینیم. آخه مامان و آقاجون و آبجی ف و مجی و ع، بابلسر بودن و صبح راه افتادن بودن به طرف ساری. و ما هم باید ظهر به اونا میرسیدیم. یه مقدار که از پلاژ دور شدیم یه جا وسایلمون پهن کریدم تا نهار بخوریم. دقیقا کنار بساط لباس ها که من خیلی دوست دارم. راستی نگفتم دیروز از همونجا یه پیراهن برای خودم خریدم. آخه توی مسیر فرح آباد تا ساری بود، یعنی مسیر پلاژ تا توی شهر و همینطوری که رد میشدیم من خرید کردم. نهار جوجه کباب بود با ایستک. چایی هم داشتیم. تا وسایلمونو پهن کردیم یهو یه آقای اومد و گفت پنج هزار تومن بدین!!! ما خیلی تعجب کردیم آخه اونجا هیچی نبود کنار جاده بود و چیزی نداشت. اما اون آقا گفت که اینجا خصوصیه!!!! ما هم که وسایلمونو پهن کرده بودیم دیگه حوصله جمع کردن نداشتیم و همسری پولو بهش داد. اما خونواده کناری ما پول ندادن و نزدیک بود با آقاهه دعواشون بشه. خلاصه هنوز نهار نخورده بودیم که دیدیم مجی زنگ زد و گفت ما خیلی وقته بیرون ساری منتظرتونیم زودتر بیاین. ما هم نهار خوردیم و وسایلمونو جمع کردیم تا به اونا ملحق بشیم. تقریبا بیست دقیقه بعد رسیدیم بهشون. دلم براشون تنگ شده بود. وقتی دیدمشون خیلی خسته و سیاه شده بودن. همه با هم راه افتادیم به طرف علی آباد کتول. آخه میخواستیم بریم آبشار کبود وال. من تا حالا کبود وال نرفته بود. ولی آبجی ف و مج رفته بودن و خیلی تعریفشو میکردن. به علی آباد که رسیدیم از توی شهر مرغ و نوشابه و نون و خربزه و این جور چیزا خریدیم. و راه افتادیم طرف آبشار. مسیر واقعا قشنگ و دیدنی بود. من و همسری خیلی لذت بردیم. میگم من و همسری چون بقیه توی ماشین داداش بودن. وقتی رسیدیم به آبشار منظره ها قشنگتر هم شد. خیلی خیلی جای قشنگی بود. و همچنین شلوغ. یه آلاچیق خالی پیدا کردیم و وسایلمونو بردیم. آلاچیق بالای تپه بود و تاریک و سرویس بهداشتی و کلا هر چیزی که لازم داشتیم پایین بود. آلاچیقهای پایین تپه که روشن و پر نور بودن همه پر شده بود. ولی بازم خوب بود که تونستیم یک آلاچیق هرچند بالای تپه پیدا کنیم و روش چادر زدیم. برای شام مامان برنج درست کرد و همسری و مج و ع، جوجه درست کردن. بارون هم داشت نم نم میومد. که چایی خوردیم شام هم آماده شد. و همه رفتیم توی چادر تا شام بخوریم. همسری یه چراغ قوه داشت و با نور اون توی چادر روشن شد و یه شام حسابی خوردیم. جاتون خالی خیلی چسبید. بعد از اینکه شام خوردیم کم کم بارون هم شدیدتر شد. و نمیشد توی آلاچیق بیرون چادر خوابید. برای همین آقاجون و مامان و آبجی ف توی چادر خوابیدن و منو همسری توی ماشین خوابیدیم. همه اصرار داشتن که من توی چادر بخوابم تا مریض نشم ولی من نمیخواستم همسری رو تنها بذارم. به خاطر همین رفتم توی ماشین خوابیدم. همسری طرف راننده خوابید و بخاطر اینکه زیر پاش کلاج و ترمز بود راحت نمیتونست بخوابه و پایین پای من خالی بود و یه سالک زیر پام گذاشتن تا پامو بذارم روش. چون خسته بودم اصلا اذیت نشدم و خیلی زود خوابم برد و اون طور که تصور میکردم خوابیدن توی ماشین سخت نبود. م و ع هم توی ماشین م خوابیدن. صبح که بیدار شدیم رفتیم توی آلاچیق و صبحونه خوردیم و بعدش من و همسری و م و ع راه افتادیم طرف آبشار. مسیرش خیلی قشنگ بود ولی یه کم سخت بود چون همش سربالایی بود و من خسته شده بوم ولی با این حال خوش گذشت. چند تا عکس هم توی مسیر و رسیدن به آبشار گرفتیم. وقتی برگشتیم مامان و آبجی نهار عدس پلو درست کرده بودن. بعد از اینکه چایی خوردیم غذا خوردیم و چند تا عکس گرفتیم. بعد کم کم باید آماده میشدیم برای برگشت. وسایلمونو جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشینا. بعد مامان برای همه بستنی قیفی خرید. بستنی که خوردیم راه افتادیم. دیگه از اونجا باید از بقیه جدا میشدیم چون مامان اینا عجله ای برای برگشتن نداشتن ولی منو همسری باید زودتر میرفتیم چون جمعه عروسی پسر دایی همسری بود و ما باید به عروسی میرسیدیم. و همینطور ماشین شوهر خواهر همسری رو بهش میدادیم. قبل از جنگل گلستان دوباره بساط لباس دیدیم. چیزی که من خیلی دوست دارم به همسری گفتم نگه داره. یه دامن خیلی خوشگل سورمه ای با گلهای قرمز برای خودم خریدم. این طرحو همش میدیدم ولی چون دامن صورتی خریده بودم دلم نمیومد یکی دیگه بخرم. اما آخرش دلو زدم به دریا چون خیلی ازش خوشم اومده بود. یه مانتوی تابستونی هم برای مامان خریدم. بعدش راه افتادیم. این دفعه حواسمون نبود و یه مسیرو اشتباه اومدیم. رفتیم توی شهر کلاله. بعد از کلی چرخیدن دوباره برگشتیم توی مسیر اصلی و رسیدیم به جنگل گلستان. دوس داشتیم زودتر میرسیدیم بجنورد و ماشینو تحویل میدادیم و خودمون با اتوبوس میرفتیم مشهد. ولی انگار نمیشد چون دیگه داشت دیر میشد. نزدیک بجنورد که رسیدیم یه جا از کنار جاده برای خواهر زاده همسری یه عروسک میکی موس خریدیم. ساعت ۹ و نیم رسیدیم بحنورد. دیگه نا نداشتیم خسته و کوفته و البته کمی نامرتب بودیم. و من دوس نداشتم اینجوری برم خونه خواهر شوهرم ولی چاره ای نبود. وقتی رسیدیم چون خیلی خسته بودیم تصمیم گرفتیم شب بخوابیم و فردا صبح بریم مشهد. به همین خاطر بعد از اینکه چایی و شام خوردیم رفتیم بخوابیم. البته قبلش با اینکه خیلی خسته بودم ظرفای شام و تمام ظرفایی که از خواهر شوهرم گرفته بودیم و همینطور سفره ای که بهمون داده بودن شستم تا همه چیزو تمیز تحویلشون بدیم. صبح زود بیدار شدیم و شوهر خواهر همسری ما رو رسوند ترمینال. و ما با اتوبوس راهی مشهد شدیم. ساعت دو و نیم رسیدیم مشهد. نهار خوردیم و یه ساعت بعد مامان اینا هم رسیدن. ما خیلی خسته بودیم ولی نمیتونستیم استراحت کنیم چون باید شب میرفتیم عروسی. بعد از اینکه یه کم وسایلا رو جابه جا کردیم حمام رفتم و برای عروسی آماده شدم. ساعت ۹ رسیدیم عروسی. عروسی توی باغسرای آرش بود و بهم خوش گذشت.

سخن عشق ...

ما را در سایت سخن عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 23:16

صفحه بندی