جمعه ۲۷ دی قرار بود داداش و آبجی از کربلا بیان و ما خیلی خوشحال بودیم که به سلامتی دارن برمیگردن. قرار بود همسری هم بعد از یک هفته بیاد خونه ما. دلم براش خیلی تنگ شده بود.
پنجشنبه رفته بودم اصلاح و بعد از اون هم خونمونو جمع و جور کردم چون چیزی به مراسم شب چلم نمونده بود. اما استرس داشتم چون میدونستم تمیز کردن خونه زیاد فایده ای نداره به خاطر اینکه قبل از شب چله یه مراسم دیگه هم در پیش داشتیم و رفت و اومد به خونه زیاد بود. خلاصه تا جایی که تونستم اتاقم و بقیه خونه رو مرتب کردم. جمعه هم دوباره مشغول نظافت خونه و خودم شدم. همسری حدود ساعت ۶و نیم شب رسید خونه ما. با اینکه میدونست من موهامو رنگ زدم از دیدن من جا خورد و گفت خیلی تغییر کردی. معلوم بود که خوشش اومده.
شام که خوردیم مامان اینا میخواستن برن فرودگاه به استقبال داداش و آبجی. من و همسری با اینکه خسته بودیم دوست داشتیم بریم اما مامان گفت تو مسیر برگشت که داداش اینا رو بیاریم اینجا، همه توی ماشین جا نمیشیم. برای همین من و همسری باهاشون نرفتیم. داداش اینا حدود ۱۱ شب رسیدن و خونه داداش ج خوابیدن و مامان و داداش کوچیکه هم اونجا موندن. فردا صبح زود همسری بیدار شد و رفت از میدون بار برای شب چله میوه بخره. منم دیگه خوابم نبرد چون خیلی کار داشتم. بعد از یکی دو ساعت همسری با یه کارتن موز، دو تا کارتن سیب و چهار جعبه پرتقال برگشت. چون بقیه میوه ها رو هم کارتنی میدادن قرار شد میوه های تزیینی رو از مغازه بخریم. تا اومدیم صبحونه بخوریم زنگ زدن و گفتن میوه هایی که مامان و مجی برای مراسم داداش گرفته بودن ببریم خونه داداش تا اونا هم از اون طرف بیان. یه گوسفندم خریده بودن و قرار بود جلوی پای مسافرای کربلا بکشیم اما کسی رو پیدا نکردن که بتونه گوسفند بکشه. تا اینکه همسری گفت من بلدم
و قرار شد گوسفندو بکشه. آقاجون و آبجی ز و من و همسری با یه تاکسی رفتیم خونه داداش و همون موقع داداش و بقیه هم رسیدن. ما رفتیم توی خونه و همسری و بقیه دم در بودن و همسری گوسفندو کشت. بعد از اینکه یه ساعتی نشستیم برگشتیم خونه تا کارای فردا رو بکنیم. اما همسری نیومد و قرار شد با اقاجون بیاد چون هنوز مشغول پوست کردن گوسفند بود. من و ل سریع دست به کار شدیم و با سطل و بشکه!!! میز شب چله رو چیدیم و روش یه ساتن سبز و حریر اکلیلی انداختیم. قشنگ شده بود. بعدش هم آبجی م برای یه کدو لباس دوماد دوخت. برای یه کدو هم آبجی ز لباس عروس دوخته بود. بعد از یه کم کار کردن همسری خواست بره بیرون منم باهاش رفتم. وقتی رفتیم بیرون آناناس و نارگیل و چندتا انار و کیوی و خیار ... برای تزیین خریدیم و بعد برگشتیم. ل و ف مشغول تزیین میوه ها شدن. بعد از نهار همسری برگشت چنارون تا به کاراش برسه و دوباره شب با خونوادش برای ولیمه داداش و آبجی بیان. وقتی همه رفتن من که خیلی خیلی خسته بودم یه ساعت خوابیدم و بعد مامان بیدارم کرد تا نماز بخونم و آماده بشم تا بریم رستورانی که برای ولیمه انتخاب کرده بودیم. من و مامان و آقاجون و مجی آماده شدیم و رفتیم رستوران. بقیه هم خودشون اومدن. همسری و مادرجان و م آقا و خانومش هم رسیدن. همسری از چنارون برام یه هندونه خریده بود تا تزیینش کنم چون اینجا هرچی گشتیم یه هندونه سالم پیدا نکردیم. وقتی شام خوردیم همه رفتن خونشون. همسری هم رفت و من دلم گرفت
وقتی رسیدیم خونه من شروع کردم به تزیین هندونه و یه کم تزیینات قبلی رو که بچه ها انجام داده بودن تغییر دادم. بعدشم رفتم حمام تا برای فردا تمیز باشم و نزدیک ساعت ۳ خوابم برد.
ما را در سایت سخن عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155