مراسم شب یلدا

خرید بک لینک

صبح یکشنبه ساعت ۸ و بیست دقیقه از خواب پا شدم چون شبش دیر خوابیده بودم دوس داشتم بازم میخوابیدم ولی وقت نداشتم چون باید ساعت ۹و نیم آرایشگاه می بودم. وقتی پاشدم یه نگاه به دور و بر خونه انداختم. گریم گرفت آخه اصلا شبیه خونه ای نبود که قرار بود توش مجلس برگزار بشه. دیگه نمیدونستم چیکار کنم چون زحمت خودمو کشیده بودم و به خاطر همزمانی دوتا مجلس اوضاع اونجور که میخواستم پیش نمی رفت. من وقت نداشتم خونه رو تمیز کنم حتی وقت صبحونه خوردن نداشتم. یه چایی خوردم و خودمو آماده کردم تا برم آرایشگاه. ساعت نه که شد دیدم در میزنن. در رو باز کردم، داداش ج و خانومش و بچه ها با ل اومدن. خیلی خوشحال شدم فکر نمیکردم صبح به این زودی برای کمک بیان. وقتی اونا به خصوص ل اومدن دیگه خیالم راحت شد با اینکه ازشون به خاطر این همه کار خجالت میکشیدم ولی با اومدنشون خیالم راحت شد و همه چیزو به اونا سپردم و با داداش ج راهی آرایشگاه شدم. تو راه داداش برام کیک خرید تا توی آرایشگاه بخورم. وقتی رسیدم آرایشگاه شاگردش اول صورتمو بخور داد. بعد از اون برام ناخن گذاشتن و بعد روش لاک سبز زدن. بعد هم فوم بدن. بعد از این مقدمات آرایشگر اصلی اومد و آرایش صورت یا همون میکاپ رو انجام داد. یه جورایی باکلاس آرایشم کرده بود. بعد هم یکی از شاگردهای ماهرش آرایش موها یا همون شینیون رو انجام داد. دست آخر هم آرایشگر اصلی یه دستی به سر و صورتم کشید و آماده شدم. همون موقع آبجی ز زنگ زد و بهش گفتم من آمادم. چند دقیقه بعد داداش کوچیکه اومد دنبالم. وقتی رسیدیم سر کوچه دیدیم همسری و خونوادش اون طرف خیابون وایسادن و منتظرن تا همشون جمع بشن و با هم بیان. ما هم با عجله اومدیم خونه تا من آماده بشم. آخه من خیلی دستشویی داشتم و نمیشد جلوی اونا از دستشویی بیام بیرون. تازه لباسامم با خودم نبرده بودم آرایشگاه. خوشبختانه زودتر از اونا رسیدیم و من تونستم آماده بشم. بعد از چند دقیقه خونواده همسری اومدن. منم از اتاقم اومدم بیرون و رفتم توی پذیرایی و با اونایی که نشسته بودن احوال پرسی کردم و بعد هم مثل عروسا رفتم نشستم پشت میزی که دیروز با ل و ف چیده بودیم

کم کم فامیلای همسری هم که برای آماده شدن توی اتاق مامان اینا رفته بودن آماده شدن و اومدن توی پذیرایی. اول مجلس درست مثل نامزدیم سوت و کور بود چون هیچ آهنگی نبود. بعدش یه فلش زدیم به تلویزیون و مجلس گرم شد. یه کم که خواهر زاده هام و مهمونا رقصیدن من پا شدم و کلی شاباش گرفتم بعدش نشستم و بقیه دوباره رقصیدن. یه کم که گذشت زنگ زدم به همسری تا بیاد توی مجلس. اخه دلم براش تنگ شده بود و میخواستم زودتر بیاد. همسری اومد ولی کلی استرس داشت. طفلی از اینکه یهویی مجبور بود بیاد وسط این همه زن خیلی خجالت میکشید صورتش سرخ شده بود و به من گفت من اصلا نمیرقصم منم دیدم خجالت میکشه دلم براش سوخت و گفتم اشکال نداره. بعد دوباره از من خواستن که برقصم وقتی رقصیدم همسری اومد و بهم شاباش داد. بعدش نشستیم و چندتا عکس دو نفره و همینطور با بقیه فامیل انداختیم. بعد هم کیکو برش زدیم

و دوباره عکس و فیلم و ... بعد از اون هم کادو ها رو اعلام کردیم .

اینا هدیه هایی که واسه همسری گرفتم

اینا هم هدیه هایی که همسری واسم خریده

و مجلس دیگه داشت کم کم تموم میشد ولی من دوست نداشتم تموم بشه چون به نظرم وقتش کم بود از ساعت ۲ و نیم تا ۴ و نیم. تازه مجلس از ۳ و نیم به اون طرف گرم شده بود. خلاصه من اصلا دوس نداشتم تموم بشه ولی مادرجان اصرار داشت زود تموم بشه چون مهمونای همسری شام دعوت اونا بودن ولی خود همسری میخواست خونه ما بمونه. خلاصه تا ساعت ۵ همه مهمونا رفتن و مهی چند تا عکس دیگه از من و همسری گرفت. بعدش آقا ر اومد و من مجبور شدم برم توی اتاقم و بیرون نیام. آقا ر دو سه ساعتی نشست و من دیگه داشت اعصابم خورد میشد چون همسری میخواست ازم فیلم بگیره آخه توی مجلس دوربین خیلی کم روشن بود ولی چون آقا ر و بقیه توی پذیرایی بودن من نمیتونستم برم بیرون. آخرش مجبور شدم به داداش کوچیکه بگم به همه بگه برن توی اتاق مامان تا من و همسری بیایم بیرون و فیلم بگیریم. همینطورم شد. من یه دور با همین لباس سبزم که از اول مجلس تنم بود رقصیدم و بعد با لباس صورتیم که توی خرید عقدم خریده بودم رقصیدم و همسری ازم فیلم گرفت. بعدش هم اومدم و لباسامو عوض کردم و همسری کمکم کرد و موهامو باز کرد. و بعد صورتمو شستم و نمازمو خوندم. اون شبم خدا رو شکر خوش گذشت و برای من و همسری خاطره خوب و قشنگی شد.

سخن عشق ...

ما را در سایت سخن عشق دنبال می‌کنید

برچسب: مراسم شب یلدا,مراسم شب یلدا برای تازه عروس,مراسم شب یلدا برای عروس,مراسم شب یلدا در اصفهان,مراسم شب یلدا در مهد کودک,مراسم شب یلدا با عکس,مراسم شب یلدا در رستوران های تهران,مراسم شب یلدا در رستوران,مراسم شب یلدا برای بچه ها,مراسم شب یلدا عروس, نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 23:16

صفحه بندی